حديث نفس مامان وباباحديث نفس مامان وبابا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥ حدیث عشق مامان و بابا ♥♥♥

حدیث پاییزی....

سلام به دوستای مهربون دوست داشتنی من!خوبین! از اوایل پاییز بدجور به عروسکام عادت کردم یعنی همش میخام جلو چشمم باشن قبل تر ها موقع خواب جمعشون میکردم و میچدمشون کمدم ،اما الان موقع خواب میچینمشون روی مبل ،حتی گاهی نصف شبا پامیشم و نگاهشون میکنم و میرم چن تاشون رو برمیدارم با خودم میخوابونشون، مهد رفتنی ، موقع غذا خوردن ، حموم رفتن و چیش رفتن که نگو ... همیشه با خودم دارمشون  کلا عاشق عروسکام شدم  یه عادتی هم دارم اینکه موقع حرف زدن وقتی میخام ازم سوال بپرسم همون سوال رو میگم یعنی از من بپرسین؟     اون روز یه بع بعی و جوجه به عروسکهام اضافه شده بون و من برا خودم جشن گرفته بودم ...
2 دی 1395

محرم امسال

السلام علیک یا ابا عبدا.... امسال عاشق بلوز سبزی بودم که مامانی برام گرفته بود همش دوست داشتم تنم باشه هی تصویر روش رو هم نگا میکردم و میگفتم : اینجا نوشته امام حسین تو عکس پایینی هم برا اون میخندم با چشمای پف کرده ام ، چیکار کنم دیگه تازه از خواب پاشدم و دارم میرم مهد کودک!     ایجا هم رفتیم عزاداری روز  عاشورا ، روستای بابایینا منم تو مراسم شاه حسین سوار اسب شدم وقتی برگشتم همش میگفتم: شاخسی ده نمنیه مینمیشدین؟؟ پیتی کو یا مینمیشدین؟ کیم سنی میندیردی؟   اینم عکس یادگاری با خیمه ای که ماماننیا تو کا...
5 آذر 1395

اولین روز مهد...

  اولین روزی که داشتم بعد از تعطیلات تابستونی می رفتم مهد خیلی خوشحال بودم لباسام رو خودم انتخاب کردم و پوشیدم مامانی از پسم برنیومدم ما اینینم دیگه!!! راستی پاپوشام روهم پوشیده بودم چون کفشام پام نشد در آوردمشون حیف شد کلی برا پوشیدنشون زحمت کشیده بودم!   اینم شیرین کاری اون روز بود....                            این یه روز دیگه و مهد رفتنی...                   ...
20 مهر 1395

خاطراتی به رنگ تابستان

  دور از چشم بابایی با مامانی رفتم انگری برد سواری چون وقتی سوار میشم دست بردار نیستم بابایی سوارم نمیکنه!!!     کلی با این کیتی خانونم بازی کردم یادش بخیر     دارم به مامانی کمک می کنم         جاتون خالی  خیلی چسبید نون و ماست به به!!!       رفته بودم ماهی صید کنم   ....... بلهههه.....     بیچاره اردکها از دستم کلافه شدن!!!     کاش مامانی اینجا نبود میرفتم آب بازی و حساب مرغ...
11 مهر 1395

تابستون ...

دارم میرم خونه ی بابا بزرگ ، کتابم رو هم باخودم برداشتم بخونم البته مامانی برا خودش آورده بود چون از نمایشنامش خوشم اومد برداشتم براخودم     کجااا!اجازه گرفتین اومدین تو آدم تو این زمونه اختیار خونه ی خودش رو هم نداره هاااا     اینجا مزرعه ی عمه طاهره است منم دارم    طبق معمول با گلها بازی می کنم البته آب بازی هم کردم             اسباب بازی اشکال هندسیم   الان کلا میتونم هر شکلی رو سرجای خودش بذارم حتی اون هایی که چند تکه هس...
16 مرداد 1395

روز دختر

دخملا روزتون مبارک! برای خرید هدیه ی روز دختر ، بی خبراز مامانی با بابایی رفتم و یه جفت کفش صورتی پاپیونی برا خودم خریرم قابل شما دوستای خوبم رو نداره!   البته عمرخوشگلیشون کوتاه بود و  رو دست من زیاد دووم نیاوردن !!! اون روز رفتیم پارک و برا شام هم تو پارک بودیم اونقد بازی بازی کردم و خسته شدم که ت پارک خوابم برد!   ...
15 مرداد 1395

پارک گردی تابستون...

وقتی میرم پارک اولین کارم تماشای فواره ها ست که عاشقشونم   بعد میرم سراغ گلها و باید یکی یکی رنگا شون رو بگم و مامان وبابا تکرار و تایید کنن   بعد از اون نوبت مدیریت سرسره است!   آخه شاید بچه های مردم ندونن باید از کجا برن و چکار کنن!!!   به همین خاطر وقتی میرم سرسره بازی به همه میگم از کجا سوار بشن و بیان پایین و ...   آخر سر هم میرم سوار وسایل بازی                       ...
10 مرداد 1395