حديث نفس مامان وباباحديث نفس مامان وبابا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

♥♥♥ حدیث عشق مامان و بابا ♥♥♥

بازم مباركه...

    ماهگيم مبــــــــــــــــــــــــــــــــارك  امروز اولين روز    ماهگيم بود!!!     هزار ما شاا... خيلي  بزرگ شدماااااااااااااااااااااااااااااا نه!؟ هفته اي كه گذشت برام هفته ي خوووووووووووووووووووووووووووووبي بود  برا اينكه خونه ي بابا بزرگا و مامان بزرگاي مهربونم رفتيم .     خيلي وقت بود نرفته بوديما اووووووووووو دلم براشون تنگ شده بود! خوب ديگه منم حسابي خودمو براشون لوس كردم آخه هر چي باشه كوچكترين نوه ي هردو خانواده هستم ...! ماماني ميگه توي هفته ي گذشته كلي به شلوغي هام اضافه شده ! ...
22 آذر 1393
1555 16 22 ادامه مطلب

دار دار خبر دار حديث شده دندون دار

      ا     امروز آقا كلاغه نشست رو ايوونمون   گفتم: آهاي كلاغه چي آوردي برامون؟   كلاغ سياه رو قربون، آورده بود دو دندون   حالا  دارم  دو دندون شكرخداي مهربون           مرواريدام مباركه  مباركه     مامان و بابا خيلي سعي كردن عكس بهتري ازم بگيرن بي چاره ها....!!! ولي مگه من ميذاشتم با زبون در آوردنم.اين عكس رو هم ماماني تو خواب ازم گرفته!   ولي امان از دست اين دندونا كه خواب و خوراك ازم گرفتن نه شبا خواب ...
13 آذر 1393

هفت ماهگيم مبارك!!!

  امروز برام يه روز ويييييييييييييييييييييژه است چراااااااااااااا آخه امروز آخرين روز شش ماهگيمه مبــــــــــــاركه     مبـــــــــــــــاركه       ميبينين چشاي خوشگلم به چه روزي افتادن؟ براهمين ديروز با مامان و بابايي رفتيم پيش خانوم دكتر  خانوم دكترم گفت حساسيت كردم حالا باز اينجا بهتر شدما....!     اين عكس برا روز تاسوعاست،كه رفته بوديم خونه مامان بزرگم  اين هم از حياط مامان بزرگينا جون ميده برا درست كردن آدم برفي         ...
21 آبان 1393

روی حبابی خسته آن روز....

    او آن هوا را باز بویید دل را به دریا بست و برخاست قول بزرگی را به خود داد او بچه ها را شاد می خواست     هر چند مشکش تشنه بود ; اما در چشم او رودی روان بود عکسش میان آب افتاد برخاست ; فکر کودکان بود     مشکش دوباره زخم برداشت دستش میان آب چرخید او در میان شعله ها بود برخاست ;  اما آب خشکید     ما نام او را مثل گل ها از باد و از باران شنیدیم نامش امیدی در شب ماست عباس را در ماه دیدیم   ...
12 آبان 1393

صداي لالايي مي آيد...

      امروز صبح من و ماماني رفته بوديم يه جاي شلوووووووووووووووووووووغ ماماني ميگفت همه ي اين ني ني كوچولوها سرباز حضرت علي اصغر(ع) هستن. ايشون ني ني 6 ماهه ي امام حسين (ع) بوده كه آدماي خيلي خيلييييييييييييييييييييي بد  با تير  گلوش رو نشونه گرفتن...! لعنت به همچين آدمايي!!! هزاران بار لعنت... اونجا يه آقايي برا حضرت علي اصغر (ع) لالايي مي خوند و  همه ي مامانا خيلي گريه مي كردن.ماماني  منم  داشت گريه مي كرد            من و ماماني تو ...
9 آبان 1393

اولين ماموريت كاري من...!

    دو روز پيش با ماماني رفته بوديم ماموريت تا برنامه ريزي ياد بگيريم...! دختر خاله مريم هم با ما رفت تا منو نگه داره و ماماني بره سر كلاس  و از استادش چيزهاي مهم مهم ياد بگيره!   من و دختر خاله مريم تو خوابگاه مونديم و ماماني رفت سر كلاسش، البته منم بيكار نبودم تو كانون كلي كتاب خوندم     موقع ناهار ما هم رفتيم پيش ماماني چن نفر اونجا لازم بود تا منو بگيره چون خيلي جو گير شده بودم همه ي خاله ها مي خواستن منو بغل كنن اسممو هم گذاشته بودن خوش خنده!!!       براتون بگم از سير شبانه ام ديشب مام...
6 آبان 1393

يه كم بزرگتر شدم...

  واااااااي اين همه ماهي....!!!!! يه ماهي                   دو ماهي           سه ماهي چها ر ماهي                       پنج ماهي                        شش ماهي     نيومدم اينجا ماهي بشمرماااااااااااااااااااااااااااا اصلا منظورم اين ماهي ها نبودن كه! برين پايين مي بينين       آره داشتم  اين ماهي ها رو مي شمردم! اين شش م...
22 مهر 1393
1585 16 17 ادامه مطلب