حديث نفس مامان وباباحديث نفس مامان وبابا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

♥♥♥ حدیث عشق مامان و بابا ♥♥♥

پارک گردی تابستون...

وقتی میرم پارک اولین کارم تماشای فواره ها ست که عاشقشونم   بعد میرم سراغ گلها و باید یکی یکی رنگا شون رو بگم و مامان وبابا تکرار و تایید کنن   بعد از اون نوبت مدیریت سرسره است!   آخه شاید بچه های مردم ندونن باید از کجا برن و چکار کنن!!!   به همین خاطر وقتی میرم سرسره بازی به همه میگم از کجا سوار بشن و بیان پایین و ...   آخر سر هم میرم سوار وسایل بازی                       ...
10 مرداد 1395

بفرمایین گیلاس!

سلام به دوست جونای مهربونم!   خوبییییییین؟     گفتم که! بفرمایین گیلاس.   رفته بودم باغ آقاجون ،کلی برا خودم گشتم ، آب بازی کردم ،   و خوشمزه تر اینکه گیلاس، آلبالو و توت خوردم!   درسته هوا گرم بود و مثل لبو شده بودم ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت.   خیلی دلم به حال مامانینا می سوخت چون روزه بودن و نمیتونستن بخورن!                                 ...
30 تير 1395

حدیث 25 ماهه ی مامانی...

  سلام به دوستای گلم   ممنون از همتون که ازمون یاد کردین   مامانی شرمنده ی  همه ی محبتهاتون!!   ...و اما من تو این مدت....   توی این یه ماه بیشتر رنگا رو یاد گرفتم، به ترتیب:   نارنجی، صورتی، آبی، زرد، قرمز، سبز، بنفش، سفید، قهوه ای ، طوسی    البته همه ی اینا به کمک گل های جشن تولدم که هنوزم نذاشتم   مامانی از رو دیوار برداره و اسباب بازی ها و حلقه هام بود...   از بین شکلها دایره، مربع، مثلث و مستطیل رو یاد گرفتم و   کامل  اسمشون رو میگم و  از هم جدا می کنم    ال...
8 خرداد 1395

ولین سفر زیارتی من...

السلام علیک یا امام رضای غریب   اسفند امسال با مامان و بابا رفتیم مشهد مقدس    یه سفر آخر سالی چهار روزه   به من که خیلی خوش گذشت   البته بگذریم از نغ زدن های مامان و بابا که خیلییییییییییی اذیتم کردن!!!!   از راه رفتن تو کاشی های حرم و بدو بدو کردن خیلی لذت بردم   توجاهای شلوغ هم همه رو هل می دادم و به زور رد می شدم   وقتی مامان و بابا می رسیدن خونه ی امام رضا و وایمیستادن   تا به امام سلام بدن بدو بدو می رفتم و ازشون دور میشدم.   تو این مدت اول با مامان تو حیاط حرم می گشتم و   بابایی می رفت تو،...
22 اسفند 1394

حدیث در زمستان می گذرد...

سلام دوستان گلم  اینم عکس های من در ماه بهمن ماه    اینجا دارم با ماه نازنینم بازی می کنم    اینجا دارم با پازل هایم بازی می کنم    میخوام در کنار میز تلویزیون برای خودم و اسباب بازی هایم خونه بسازم.    اینجا خونه پدربزرگم و در آغوش دایی قاسمم به گوسفند ها نگاه می کنم و صداشون را در میارم.    وای چه برفی باریده! توی حیاط پدربزرگم خیلی سردم شده کمک میخوام...   من و اسباب بازی هایم...    دارم کتاب هایمو مرور می کنم و داستان های که ماما...
15 بهمن 1394

یلدای امسال...

  سلام به دوستای مهربون و خوبم   یلداتون مبارک     البته میدونم دیره برا تبریک گفتن   اما خودتون میدونین که من تقصیری ندارم   یلدای امسال خونه ی آقاجون بودیم البته یه روز قبل تر رفته بودیم   مامانی هم مرخصی گرفته بود.   قرار بود برا زن دایی معصومه جونم خنچه ی یلدا ببریم   روز یلدا برا زن دایی خنچه بردیم تا شب دور هم باشیم   خونواده ی دایی محمد و خاله فاطمه اینا و زن دایی معصومه   هم خونه ی آقاجون بودن   جاتون خالی به من که خیلی خوش گذشت   اینم حدیث خانم و بچه ه...
13 دی 1394

بیستمین ماه زندگیم...

  سلااااااااااااااااااااام   براتون بگم از بیستمین ماه زندگیم!   توی این مدت خیلی پیشرفت کردم خصوصا توی حرف زدن!   هرکلمه ای که بابایی و مامانی مامانی میگن میتونم تکرار کنم.   وقت هایی که مامانی و بابایی از دستم عصبی هستن هرچی   بگن تکرار میکنم و این طوری عصبانی شدن دیگه یادشون میره   از آشناییم با حیوونا بگم که همه شون رو میشناسم   از مورچه شون گرفته تا شیر و زرافه و... اسم خیلی هاشون رو هم بلدم   اسم اعضای بدن و خوراکی ها لباسا م  رو تقریبا یاد گرفتم و میگم   خلاصه سرتون رو درد نیارم این...
29 آذر 1394

نوزده ماهگیم...

سلام به دوستای گلم    ان شاا... که مثل همیشه سالم و شاداب هستین. خدا رو شکر   عاشورا ی امسال خونه ی آقاجون بودیم.   چون من صبح خواب موندم مامانی با دختر خاله ها رفته بودن   مراسم شبیه خوانی.   وقتی من پاشدم آبایی توخونه تنها بود. بعد اینکه صبحونه خوردم   ابایی به مامان زنگ زد تا بیان من رو هم ببرن تا منم تو   مراسم عزاداری شرکت کنم.   اما زیاد نموندم از بس شلوغی و ورجه وورجه کردم مامانینا   مجبور شدن برگردن خونه.         وقتی خونه ی آقاجون هستیم یکی از سرگرمی هام ا...
9 آذر 1394