حديث نفس مامان وباباحديث نفس مامان وبابا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

♥♥♥ حدیث عشق مامان و بابا ♥♥♥

دار دار خبر دار حديث شده دندون دار

      ا     امروز آقا كلاغه نشست رو ايوونمون   گفتم: آهاي كلاغه چي آوردي برامون؟   كلاغ سياه رو قربون، آورده بود دو دندون   حالا  دارم  دو دندون شكرخداي مهربون           مرواريدام مباركه  مباركه     مامان و بابا خيلي سعي كردن عكس بهتري ازم بگيرن بي چاره ها....!!! ولي مگه من ميذاشتم با زبون در آوردنم.اين عكس رو هم ماماني تو خواب ازم گرفته!   ولي امان از دست اين دندونا كه خواب و خوراك ازم گرفتن نه شبا خواب ...
13 آذر 1393

هفت ماهگيم مبارك!!!

  امروز برام يه روز ويييييييييييييييييييييژه است چراااااااااااااا آخه امروز آخرين روز شش ماهگيمه مبــــــــــــاركه     مبـــــــــــــــاركه       ميبينين چشاي خوشگلم به چه روزي افتادن؟ براهمين ديروز با مامان و بابايي رفتيم پيش خانوم دكتر  خانوم دكترم گفت حساسيت كردم حالا باز اينجا بهتر شدما....!     اين عكس برا روز تاسوعاست،كه رفته بوديم خونه مامان بزرگم  اين هم از حياط مامان بزرگينا جون ميده برا درست كردن آدم برفي         ...
21 آبان 1393

روی حبابی خسته آن روز....

    او آن هوا را باز بویید دل را به دریا بست و برخاست قول بزرگی را به خود داد او بچه ها را شاد می خواست     هر چند مشکش تشنه بود ; اما در چشم او رودی روان بود عکسش میان آب افتاد برخاست ; فکر کودکان بود     مشکش دوباره زخم برداشت دستش میان آب چرخید او در میان شعله ها بود برخاست ;  اما آب خشکید     ما نام او را مثل گل ها از باد و از باران شنیدیم نامش امیدی در شب ماست عباس را در ماه دیدیم   ...
12 آبان 1393

صداي لالايي مي آيد...

      امروز صبح من و ماماني رفته بوديم يه جاي شلوووووووووووووووووووووغ ماماني ميگفت همه ي اين ني ني كوچولوها سرباز حضرت علي اصغر(ع) هستن. ايشون ني ني 6 ماهه ي امام حسين (ع) بوده كه آدماي خيلي خيلييييييييييييييييييييي بد  با تير  گلوش رو نشونه گرفتن...! لعنت به همچين آدمايي!!! هزاران بار لعنت... اونجا يه آقايي برا حضرت علي اصغر (ع) لالايي مي خوند و  همه ي مامانا خيلي گريه مي كردن.ماماني  منم  داشت گريه مي كرد            من و ماماني تو ...
9 آبان 1393

اولين ماموريت كاري من...!

    دو روز پيش با ماماني رفته بوديم ماموريت تا برنامه ريزي ياد بگيريم...! دختر خاله مريم هم با ما رفت تا منو نگه داره و ماماني بره سر كلاس  و از استادش چيزهاي مهم مهم ياد بگيره!   من و دختر خاله مريم تو خوابگاه مونديم و ماماني رفت سر كلاسش، البته منم بيكار نبودم تو كانون كلي كتاب خوندم     موقع ناهار ما هم رفتيم پيش ماماني چن نفر اونجا لازم بود تا منو بگيره چون خيلي جو گير شده بودم همه ي خاله ها مي خواستن منو بغل كنن اسممو هم گذاشته بودن خوش خنده!!!       براتون بگم از سير شبانه ام ديشب مام...
6 آبان 1393

يه كم بزرگتر شدم...

  واااااااي اين همه ماهي....!!!!! يه ماهي                   دو ماهي           سه ماهي چها ر ماهي                       پنج ماهي                        شش ماهي     نيومدم اينجا ماهي بشمرماااااااااااااااااااااااااااا اصلا منظورم اين ماهي ها نبودن كه! برين پايين مي بينين       آره داشتم  اين ماهي ها رو مي شمردم! اين شش م...
22 مهر 1393
1586 16 17 ادامه مطلب

روزمون مبارك...!

  سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام       تبريك و تبريك  و تبريك به همه ي بچه ها تبريك ديشلمه به دوستاي ني ني وبلاگي خودم چـــــــــــــــــــــــــرا   روز  كوووووووووووووووووووووووووووووووووووودك   مبارك   شاد شاد شاد باشيم و به قول بزرگترها"كودكي كنيم"   راستش از اين آخريه زياد سر درنياوردم ماماني ميگه             اينم هديه ي روز كودك من يه پيرهن خوشگل  دونه دو...
16 مهر 1393

يه روز خوب...

          ديروز صبح كه از خواب پاشدم ، ديدم تو خونمون يه بوي خوشمزه اي پيچيده! به به به! چه بوييييييييييي! ماماني ميگفت: بوي آش نذريه ،آش پشت پاي امام حسين(ع)  آشامون كه پخت، چن كاسه اي به همسايه ها داديم ،سهم بابايي رو برداشتيم و ماماني يه كم هم گذاشت برا خاله هاي كانون و قرار شد باماماني بريم كانون. اولين بار بود كه داشتم به كانون مامانينا مي رفتم. البته قبلا هم رفته بودمااااااااااااا اما اون موقع ماماني نمي ذاشت كه جايي رو ببينم واااااااااااااااااااااااااااااي چه جاي خوشگلي!!!!   خيلي رنگ و وارنگ بود با كلي...
9 مهر 1393

عكس يادگاري...

  عكاسي قشنگي است نزديك خانه ي ما بالاي آن نوشته: عكاس ي فريبا يك عكس خنده رو هم آن جاست، پشت شيشه در قاب چوبي خود مي خندد او هميش ه افسوس من ندارم يك عكس خوب و زيبا از خنده هاي مامان  از خنده هاي بابا! امروز مي گذارم با هرودوشان قراري تا زودتر بگيريم  يك عكس يادگاري       خووووووووووووووووووووووووب   اين رو گفتم كه بگم بالاخره بابايي رو راضي كردم منو ببرن آتليه و ازم عكس بگيرن ،عكس يادگاري ... ...
9 مهر 1393
1090 22 11 ادامه مطلب

درس شيرين رياضي

  امروز خيلي خسته شدم!!! آخه داشتم  تمرين رياضي مي كردم!!!   امان از دست ماماني با اين سوال هاي سخت سختي كه داده بود!!! باور نميكنين خودتون ببينين!             ماماني ميگه اين تمرينا برا تقويت هوش و رياضي و بيناييم خوبه! البته بيشتر از يه ماهه دارم تمرين مي كنما! از 4 سالگيم همون 4 ماهگيم     .... و اما آخر درس شيرين رياضي! واقعا هم شيرينه ها! به به! ...
5 مهر 1393