حديث نفس مامان وباباحديث نفس مامان وبابا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥ حدیث عشق مامان و بابا ♥♥♥

تعطيلات اولين عيد...

    امسال اولين عيد نوروزم بود. درسته خيلي زود گذشت ولي جاتون خالي بد نبود ..   چهارشنبه سوري خونه خودمون بوديم بچه هاي همسايه آتيش روشن كرده بودن و خوشحالي ميكردن  منم با بابايي ماماني رفتم به چيزاي خوشگلي كه مينداختن نگاه كردم اصلا دلم نميخواست برگردم خونه. اما چون هوا سرد بود ماماني گفت سرما ميخورم   ... توي چن روز اول تعطيلات ،خونه ي  مامان بزرگا و بابا بزرگا و بقيه ي فاميل رفتيم و تو خونمون از مهموناي عيد پذيرايي كردم  و عيدي گرفتم !    بعد از پنج فروردين ، همش عروسي بوديم، عروسي دختر خاله زهرا ...
17 فروردين 1394

تبريك سال نو...

  سلامي به رنگ و بوي بهار براي دوستان خوبمون  ان شاا.. دل هاتون هميشه بهاري باشه     دختر نازم عيدت مبارك امسال اولين عيدته الهي فدات بشه ماماني فعلا عجله اي اومدم تبريك بگم بعدا عكسات رو هم ميذارم     و يه تبريك ويژه از طرف خودم و تو برا بابايي مهربون كه  امروز تولدشه  بابايي تولدت مبارك ان شاا... سايه ات هميشه رو سرمون و وجود مهربو نت هميشه كنارمون باشه     دوستان خوب شرمنده كه نميتونيم بيايم براتبريك سال نو براهمين از همين جا سال نو رو به همه دوستاي گلمون تبريك ميگيم  ...
1 فروردين 1394

11 ماهه شدم...

            روزهاي آخر ماهگيم خيلي دختر زرنگي شدم به چند دليل....!    الان مي گم:    دس زدن رو دقيقا 8 روز مونده به پايان 11 ماه ياد گرفتم   دندون پنجم و ششم رو هم درآوردم، اما فعلا خيلي كوچولو هستن   ماماني ميگه دو هفته اي ميشه كه خيلي پرحرف شدم،   موقعي كه با اسباب بازيهام مشغولم مدام با خودم حرف ميزنم   البته فعلا ماماني و بابايي از حرفام زياد سردرنميارن    اين روزا خيلي سعي ميكنم وقتي در بازه، برم بيرون اما حيف كه بهم اجازه نميدن...!   ...
22 اسفند 1393

مرواريداي تازه و ...

  سلام به دوستاي گلم خيلي وقت بود كه ماماني ميخواست بياد وبلاگم رو بروز كنه اما اصلا فرصت نميشد، حالا بگذريم...   با يه خبر خوب اومدم اونم اينكه دو تا مرواريد تازه در آوردم البته كامل نه .   دارم در ميآرم براهمين اصلا حال خوشي ندارم شبا رو تا صب شب زنده داري ميكنم...! توي اين چن روز كه نبوديم خونه ي مامان بزرگ و تولد نوه ي عموم محنا  رفتم.   اينم عكس دسته جمعي با محنا و مهموناي كوچولوش           خيلي  دوس دارم برم به اونا دس بزنم ببينم چي هستن آخههههههههه!!! ...
13 اسفند 1393

بالاخره اومدم...

  سلام به دوستاي گلم ، خاله ها و عموهاي مهربون ممنون كه  به يادمون بودين!   ماماني از همين جا رسما معذرت خواهي خودش رو به خاطر جواب ندادن به كامنتاتون اعلام ميكنه!!!!   در عوض با كلي عكس اومديم از اول ده ماهگيم تا حالا        خيييييييييلييييييييي بلا شدم كلي هم پيشرفت كردم. تو نشستن كه كلا مستقل شدم و كامل چهار دست و پا راه ميرم. ماماني ميگه دركم از محيطم بيشتر شده!!! كوچكترين نكته از خونه رو وارسي ميكنم، حتي به حموم هم سرك كشيدم! اولين بار وقتي بود كه ماماني تو حموم داشت پيرنم رو ميشست... ...
20 بهمن 1393
1682 19 37 ادامه مطلب

يه روز شيرين ...

    هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   آخرين روز نه ماهگيم به يه روز به يادموندني تبديل شد...! آخه امروز بابايي گفت كه اسمم تو ليست برندگان  جشنواره ي ني ني وبلاگ جان هست ، اونم منتخبين هيات داوران         بي نهايت ممنون از همه ي دوستان و آشناياني كه بهم راي دادن  تا بتونم از بين 122 شركت كننده  با 286 راي رتبه ي 22 ام رو داشته باشم.      از اينا كه بگذريم مي رسيم به اينكه....    ماهگيم مبــــــــــارك   شرح نوشت:   ...
20 دی 1393
1301 28 31 ادامه مطلب

جشن بزرگ نـــــــــــــــــــــي نــــــــــــــــــــــــــي وبلاگ

سلام به دوستان خوبم من با اين عكسم در" جشنواره ي ني ني وبلاگ  "شركت كردم!   خوشحال ميشم اگه بهم راي بدين... برا اينكه راي بدين كد عكسم يعني 65 رو به شماره ي 1000891010 پيامك كنين مهلت ارسال پيامك تا 18 دي ماه مي باشد.  از همه ي شماها ممنون مرسيييييييييييييييييي    ...
6 دی 1393

جشن مرواريدام...

    سلام به دوستاي مهربون خودم   جاتون خااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالي ديروز كلي مهمون داشتم آخه ماماني به قولش عمل كرد و همونطور كه گفته بود بعد   ايام محرم و صفر  بر اي مهموناي تازم جشن گرفت... منظورم دندوناي تازم هستش!             اينام عكساي يادگاريم با مهمونام     دخترعموم الناز-نوه ي  خان عموم محنا -منو مامان بزرگ و بابايي رو هم كه ميشناسين پايين هم بابا بزرگمه نشستشه پيش مامان بزرگم   ...
6 دی 1393
1458 25 32 ادامه مطلب

شب يلدا

  سلااااااااااااااااااااااااااااااااام يلــــــــــــــــــــــــــــداتون مبارك              شب يلدا  رو جايي نرفتيم . آخه ماماني ميگه هر سال شب يلدا خونه ي يكي از بابابزرگا مي رفتيم. به قول دايي قاسم شايد مامان و بابا حديث رو نوبر كردن و به ياد پارسال كه من نميتونستم پيششون باشم خواستن خوش باشن.... نديد بديداااااااااااااااااااااااا       ...
30 آذر 1393
1505 15 16 ادامه مطلب

بازم مباركه...

    ماهگيم مبــــــــــــــــــــــــــــــــارك  امروز اولين روز    ماهگيم بود!!!     هزار ما شاا... خيلي  بزرگ شدماااااااااااااااااااااااااااااا نه!؟ هفته اي كه گذشت برام هفته ي خوووووووووووووووووووووووووووووبي بود  برا اينكه خونه ي بابا بزرگا و مامان بزرگاي مهربونم رفتيم .     خيلي وقت بود نرفته بوديما اووووووووووو دلم براشون تنگ شده بود! خوب ديگه منم حسابي خودمو براشون لوس كردم آخه هر چي باشه كوچكترين نوه ي هردو خانواده هستم ...! ماماني ميگه توي هفته ي گذشته كلي به شلوغي هام اضافه شده ! ...
22 آذر 1393
1554 16 22 ادامه مطلب