حديث نفس مامان وباباحديث نفس مامان وبابا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥ حدیث عشق مامان و بابا ♥♥♥

از خاطرات 18 ماهگی

                                    مامان نوشت:   مامانی سلام   یه دنیا معذرت به خاطر بد قولیم و اینکه نتونستم وبلاگتو به روز کنم   البته بیشترش تقصیر خودته ،از بس بلایی نمیذاری تو خونه فرصت   وبلاگ نویسی داشته باشم و یه لحظه پشت سیستم بشینم   این پستت خیلی وقته ناقص بود حتی فرصت کامل کردنش رو هم نکردم شرمنده   از هیجده&n...
9 آبان 1394

جامونده های هفده ماهگیم...

  سلام دوستای گلم   این عکسا برا هفده ماهگیمه که از قافله عقب مونده بودن...     درباره ی عکسام توضیح نمیدم فقط اون عکس آخری رو بگم که مال من نیس!!!   نوه ی عموم البته برا یه ماه پیشه!                         ...
17 مهر 1394

سفر به کیش ...

      سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام    دوستای مهربون بالاخره اومدم   توی این مدتی که نبودم حسابی بهم خوش گذشت مسافرت و عروسی و ...   جاتوووووووووووووون خاااااااااالی   تقریبا  دو هفته  پیش وقتی مامانی از اداره اومد   بابایی چن تا پاکت به مامانی نشون داد و مامانی خیلی خوشحال شد   به قول خودشون مامانی حسابی سورپرایز شد!!!   این طوری شد که من اولین بار مسافرت هوایی رفتم....کیش!       چمدونامون رو بستیم و پیش به سوی کیش.   ...
28 شهريور 1394

خیلی دلم براتون تنگ شده بود...

  سلام به دوستای مهربونم         خییییییلییییییییییییییی دلم براتون تنگ شده بود    روز دختر رو که البته چن روزی ازش می گذره به دوستای خوبم تبریک میگم    ان شاا... که دخترای خوبی بر ا مامان و باباهامون باشیم.          این مامانی اصلا وقت نمیکردبهتون سربزنیما!!!   امان از دست این مامانای کارمند!   توی  این تقریبا 40 روزی که نبودیم سرمون خیلی گرم بود   اول اینکه خاله لیلاینا اومده بودن و ما بیشتر رفتیم خونه آقاجون البته اونام اومدن . ...
28 مرداد 1394

تابستون گرم...!

  یه سلام گرم به گرمی تابستون به دوستای مهربون   نماز روزه هاتون قبول   این گلدون گل   تقدیم دوستام که این مدت یادم بودن     15 ماهگیم هم تموم شد دیگه براخودم خانومی شدم ماشاا...   توی این ماه اطرافم رو بیشتر شناختم خصوصا اسباب بازیهام    یعنی وقتی مامانی و بابایی ازم میخوان , زودی میرم توپم رو میارم,   دوگی رو میارم(اسم یکی از عروسکای دستیمه)   سارا رو میارم و بوس میکنم و بهش قاقا  میدم!   بعضی از حیوونا مثل گربه و جوجه و مرغ و خروس رو میشناسم و ...
21 تير 1394

14 ماهه شدم...

    ماهگيم مبـــــــــارك     ديروز به مناسبت 14 ماهگيم با   بابا و ماماني رفتيم پارك منم كلي بازي كردم   عاشق فواره ها شده بودم به هر جایی سرک میکشیدم و   همه چي رو مثل هميشه با انگشت اشارم  وارسي ميكردم .   اما این بابایی همش اصرا داشت دستمو بگیره... اه ...اه... اه....   اصلا درکم نمیکنن که میخوام مستقل باشم!!!     و اما عکسام...                 خییییلییییییییی دوست داشتم...
21 خرداد 1394

تاتی...تاتی... تاتی...

    سلام دوستای خوبم     بالاخره اومدم اینبار خودم اومدم خود خودم    آخه الان دیگه کامل کامل راه میرم   تو این مدت چن بار رفتیم خونه ی آقاجون و بابا بزرگم   منم کفشام رو میپوشیدم و با  مامانی و بابایی فقط تو حیاط بودم   بیچاره ها رو مجبور میکردم تو  حیاط بمونن و   وقتی می آوردنم خونه جیغ و داد که برگردوننم حیاط.   راستي از پيشرفتهاي جديدم اينكه بعضي از   كلمات ساده ي ديگه  مثل :در  در، نان نان و .... رو ياد گرفتم ،     از اعضاي بدنم ...
16 خرداد 1394

دختر خوب مامانی...

    دوستای مهربون و گلم   سلاااااااااااااااااااااااااااااام   اول اینکه سیزده ماهگیم مبارک   دوم اینکه بعد تقریبا دو هفته بازم شدم همون دختر خوب مامانی   با اینکه تو این مدت مامانی و بابایی رو نگران کردم و اذیت شدم   اما بالاخره گذشت ...         دو هفته پيش برا تبريك روز پدر با مامان و بابا رفتيم    ديدن بابا بزرگا و براشون كادو گرفتيم   به بابايي مهربون هم "اولين روز پدرش" رو تبريك گفتيم و    باماماني براش هدي...
19 ارديبهشت 1394
2053 13 31 ادامه مطلب

دو هفته ای که گذشت...

  سلام به همه ي دوستاي مهربونم     دو هفته پيش دوشنبه باماماني رفتيم خونه بهداشت .   وقت كنترل و واكسن داشتم .   اما خانم بهداشته گفت برنامه مون عوض شده و يكشنبه ها واكسن ميزنيم   (چون نونوار شده بودن)مام مونديم برا اين هفته...!   دوباره رفتيم .خانم بهداشته خيلي مهربون بود وقتي كنترلم  كرد   گفت  :همه چيم خوبه!!!   بعد رفتيم يه اتاق ديگه ...وااااااااااااااااااااي بازم واكسن!!!   قبل از اينكه خانمه واكسن بزنه شروع كردم به گريه.   يه الم شنگه اي به پا كردم كه نگو. &...
4 ارديبهشت 1394

اولين تولد من ...

      تولدم مبـــــــــارك   بالاخره 12 ماه شمردم تا اينكه     1ساله بشم امروز اولين روز دو سالگيمه       چن روز بود ماماني و بابايي تدارك تولدم رو ميديدن ماماني  چن روز بود كه داشت كار تزيين رو ميكرد و من هم كلي اذيتش ميكردم...   اما برا اينكه من زياد اذيت نشم ميخواستن تولد خودموني بگيرن و فقط بابا بزرگا و مامان بزرگا رو دعوت كنن... اما انگاري قسمت اين بود كه تولدم مفصل تر بشه   همه يكي يكي زنگ زدن و گفتن كه ميان برا جشن تولد ماماني و بابايي هم هم...
21 فروردين 1394